تبليغاتX
بند بند نفس هایم



بند بند نفس هایم

HoMe | eMaiL | Design | Profile






یک پسر اگه تا آخر عمرشم ازدواج نکنه هیچکی نمی تونه بهش

چیزی بگه چون حتی تو سن ۵۰ سالگی هم میتونه بهترین کیس

ها رو داشته باشه ولی امان از روزی که یه دختر بشه ۳۰ سالشو

شوهر نکرده باشه!…

- یک پسر اگه همزمان ۵ تا زن هم داشته باشه هیچکی نمی

تونه بهش چیزی بگه ولی امان از روزی که یه زن شوهر دار …….

- یک پسر اگه طلاق بگیره بهش هیچی نمی گن و بد هم نگاش

نمیکنن ولی به دختره میگن مطلقه و … اوه اوه بد نگاه کردن

که حداقل قضیه ست…!

- یک مرد اگه زنش بمیره همه میگن آخی بیچاره زنش ولی اگه یه زن شوهرش بمیره بازم میگن آخی بیچاره زنش!!

- همه پیرمرد های جذاب زیادی رو سراغ دارند ولی شما پیرزن

جذاب سراغ داری؟؟؟

- اگه با ضریب خطای ۱ درصد یک پسر خوشگل و یک دختر

خوشگل از تو خیابون بیاری و جفتشونو دونه دونه بفرستی

حموم بعد اینکه بیان بیرون تازه میفهمی کی واقعا خوشگله!

… و اما: طبق آخرین تحقیقات دانشمندان نسل بشر نه

موقعی که اتمسفر تموم شه و نه موقعی که سوخت

خورشید تموم شه و نه در هیچ حالت دیگه ای منقرض

نمی شه بلکه تنها موقعی منقرض میشه که لوازم آرایش

تموم شه! چون دیگه چهره واقعی دخترها رو میشه و


دیگه هیچ پسری خر نمیشه با دختری ازدواج کنه و

بچه دار شن!

N.B | جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391 | 17:58 |



N.B | شنبه دوم مهر 1390 | 0:19 |



N.B | پنجشنبه هفدهم شهریور 1390 | 1:37 |




N.B | یکشنبه سیزدهم شهریور 1390 | 17:49 |




N.B | یکشنبه سیزدهم شهریور 1390 | 17:48 |



N.B | یکشنبه سیزدهم شهریور 1390 | 17:46 |



N.B | یکشنبه سیزدهم شهریور 1390 | 17:26 |




N.B | یکشنبه سیزدهم شهریور 1390 | 17:24 |




N.B | یکشنبه سیزدهم شهریور 1390 | 17:24 |




N.B | یکشنبه سیزدهم شهریور 1390 | 17:23 |




N.B | یکشنبه سیزدهم شهریور 1390 | 17:22 |



ینجا ماندن بهانه می‌خواهد….اینجا حرف‌های بی‌

منطق من بوی دل‌ تنگی میدهند…خیابان‌های غرب برایم غریب اند….اینجا که

گودالی برای باران‌های پائیزی نیست، حس درد و دل‌ را کور می‌کند….من از

اینجا، صبر را در پیچیده‌ترین نحو ساده آموختم….ابر خاکستری، کافی‌ تلخ،

پک زدن به سیگار، تزئینی برای دل‌ افسرده‌ای بیش نیست…وقتی در غرب ترین …

گوشهٔ غرب خاکستری میشوی ،سیگار تنها نور چشمک زن امیدی است برای حس بودن

تو ….اینجا مردن بهانه نمی‌خواهد، وقتی تو نباشی‌...

N.B | سه شنبه هشتم شهریور 1390 | 1:44 |




N.B | سه شنبه هشتم شهریور 1390 | 1:18 |



این منم؟؟؟ این بچه که تازه به دنیا اومده و با گریه ش همه رو به لبخند و خنده انداخته منم؟ آره منم من به دنیا اومدم مادر و پدرم با دیدن من و دیدن اولین لبخند روی صورتم اسممو تبسم گذاشتن تبسمی که همیشه یه دختر شیطون و شر بود و هیچ وقت گریه جای خنده هاشو نمی گرفت. حالا چی باورم نمیشه به این روز افتادم ...

خوب من بزرگ شدم تقریبا 17 سالمه .شروع مدارس و روزهای مدرسه .توی راه مدرسه توی اتوبوس یه پسری رو دیدم خیلی مثبت نبود تقریبا پسر بدی به نظر نمی اومد سرمو پایین انداختم  احساس می کرد چند ساله میشناسمش خلاصه تواین حال و احوال متوجه ی یه کاغذ روی کتابم شدم سرمو بالا گرفتم دیدم همون پسره بود که داشت می رفت ورقه رو نگاه کردم شماره ش بود با اسمش امیر علی ...خوشحال بودم دور از چشم پدر و مادر بهش زنگ زدم 22 سالش بود و دانشجوی هنر ( موسیقی ) بعد از چند بار حرف زدن بیرون رفتیم خیلی پسر خوبی بود باورم نمی شد که تو این زمونه کسی مثل اون پیدا بشه ..وقتی فهمید من عاشق گیتار و گیتار زدنم یه روز که رفته بودیم پارک گیتارشو آورد و بهم یاد داد گیتارو دستم گرفتم دستمو گرفت اولین بار بود حس قشنگی بود نفسم به  شماره افتاده بود دستمو روی  تارای گیتار گذاشت و چند هفته ایی بهم یاد داد 2 سال از این موضوع گذشت الان من 19 سالمه  تصمیم گرفتیم ازدواج کنیم چون بی هم نمیتونستیم امیر پدرش فوت کرده بود و مادرش برای بیماری قلبش بیمارستان بود قرار  شد تنها بیاد بعد که مامانش حالش خوب شد با هم بیان قرار شد که بیاد ...

اومد زنگ در و زد مادرم باز کرد کت شلوار مشکی و گل رز سفید که من عاشقشمو خریده بود خیلی خوشگل شده بود میخواستم بغلش کنم اما.... من تو اشپزخونه منتظر حرف مامانم بودم که چای ببرم که صدای سیلی شندیم رفتم بیرون دیدم بابام امیرو انداخته بیرون و گلشم پرت کرده طرفش شروع گریه های من گریه گریه گریه بابا تروخدا من امیر علی رو دوست دارم ما همدیگرو میخواییم خواهش میکنم ..بابام به خاطر وضع مالی امیر قبولش نکرده بود از اولم نمیخواست امیر بیاد به اصرار مامانم قبول کرد من گفتم من بی امیرم نمیتونم بابام زد تو گوشم و منو انداخت تو اتاقم تا چند هفته تلفن و مدرسه و بیرون و... که راه های ارتباطیم با امیر بود قطع شد ..از طریق دوستم هستی که اومد خونمون فهمیدم امیر منتظرمه هستی به بابام گفت و بعد از کلی اصرار که تولده و حیفه تبسم نیاد و اصرار مامانم بابام قبول کرد رفتم از دور امیرمو دیدم ته ریش در اورده بود خسته خسته بود دویدم سمتش بغلش کردم نشستیم رو صندلی  وقتی آروم شدم گفت من تو این چند مدت هر روز پیش بابات بودم قبول نمیکنه اینجوری بیشتر به تو سخت میگیره نمیخوام اذیت شی پس  سعی کم منو .... گفتم چی امیر بگو ..گفت فراموشم کن گفتم الان الان که عاشقتم الان که بدون تو نمیتونم الان که بدون تو میمیرم ...

ولی اون گوش نمیکرد میگفت تویی که اذاب می کشی داشت می رفت بلند شدم دنیا دور سرم می چرخید فقط زمین بود که منو به طرف خودش می کشید رفتم سمتش افتادم دیگه چیزی نفهمیدم بیمارستان با صدای مامانم بیدار شدم بیچاره هستی چقدر اذیت شده بود گفتم امیر چیزی نگفت جواب آزمایشم اومد مادرم و پدرم اخلاقشون عوض شد چم بود خدا... اره سرطان سرطان که مثل دیو میمونه میخواست منم از پا در بیاره 1.2 ماهی گذشت مثل اینکه امیر نمیدونسته بعد از فهمیدنش وقتی اومد بیمارستان من دیگه با دارو ها و شیمی درمانی ها جون نداشتم خودم احساس میکردم که اخرشم اره بودم امیرم اومد دعوا شد نمیذاشتن بیاد تو گریه کردم به بابام گفتم اخرین خواستمو قبول کن خواهش میکنمم بابامم بعد از یک ربع امیرو فرستاد تو اومد تو گفت چی شده تبسم همه ی لحظه هام چی شده تو میمونی نه گریه کردم گریه کرد گفتم اینو بدون که خیلی دوست دارم توام سعی کن هیچ کسو مثل من دوست نداشته باشی وگرنه روحم عذابت میده بعد خندیدم گریه میکرد اشکشو پاک کردم گفتم عشق ما ام این بود تموم وجودم مراقب خودت باش بغلش کردم  مرگ داشت منو میبرد و من نمیخواستم امیرمو تنها بزارم ولی منو برد و من تو بغل امیر رفتم سمت مرگ ... امیر وقتی فهمید تکونم داد گفت تبسم تو نمردی اذیتم نکن اذیت نکن ور پریده دوست دارم میگم دوست دارم فقط چشاتو باز کن ولی من  .... امروز سالگردم بود امیر و سر قبرم دیدم بوسش کردم ولی نفهمید لبخند زدم به یاد گذشته ها....

N.B | شنبه پنجم شهریور 1390 | 14:9 |


Desiner: lady skin