X
تبلیغات
ღ♥ღ دختری از جنس من ღ♥ღ
♡❤♡ حوصله ات که سر می رود با من بازی نکن من در بی حوصلگی هایم با تو زندگی کردم لعنتی ♡❤♡
باید باکره باشى، باید پاک باشى!

براى آسایش خاطر مردانى که پیش از تو پرده ها دریده اند !

چرایش را نمیدانى فقط میدانى قانون است، سنت است ، دین است

قانون و سنت را میدانى مردان ساخته اند

اما در خلوت مى اندیشى به مرد بودن خدا و گاهى فکر میکنى شاید خدا را

نیز مردان ساخته اند!!


من زنم ...

با دست هایی که دیگر دلخوش به النگو هایی نیست

که زرق و برقش شخصیتم باشد

من زنم .... و به همان اندازه از هوا سهم میبرم که ریه های تو

میدانی ؟ درد آور است من آزاد نباشم که تو به گناه نیفتی

قوس های بدنم به چشم هایت بیشتر از تفکرم می آیند

دردم می آید باید لباسم را با میزان ایمان شما تنظیم کنم

دردم می آید ژست روشنفکریت تنها برای دختران غریبه است

به خواهر و مادرت که میرسی قیصر می شوی

دردم می آید در تختخواب با تمام عقیده هایم موافقی

و صبح ها از دنده دیگری از خواب پا میشوی

تمام حرف هایت عوض میشود

دردم می آید نمی فهمی

تفکر فروشی بدتر از تن فروشی است

حیف که ناموس برای تو .... است نه تفکر

حیف که فاحشه ی مغزی بودن بی اهمیت تر از فاحشه تنی است

من محتاج درک شدن نیستم / دردم می آید خر فرض شوم

دردم می آید آنقدر خوب سر وجدانت کلاه میگذاری

و هر بار که آزادیم را محدود میکنی

میگویی من به تو اطمینان دارم اما اجتماع خراب است

نسل تو هم که اصلا مسول خرابی هایش نبود

میدانی ؟

دلم از مادر هایمان میگیرد

بدبخت هایی بودند که حتی میترسیدند باور کنند حقشان پایمال شده

خیانت نمیکردند .. نه برای اینکه از زندگی راضی بودند

نه ...خیانت هم شهامت میخواست ... نسل تو از مادر هایمان همه چیز را گرفت

جایش النگو داد ...

مادرم از خدا میترسد ... از لقمه ی حرام میترسد ... از همه چیز میترسد

تو هم که خوب میدانی ترساندن بهترین ابزار کنترل است

دردم می آید ... این را هم بخوانی میگویی اغراق است

ببینم فردا که دختر مردم زیر پاهای گشت ارشاد به جرم موی بازش کتک میخورد

باز هم همین را میگویی

ببینم آنجا هم اندازه ی درون خانه ، غیرت داری ؟؟

دردم می آید که به قول شما تمام زن های اطرافتان خرابند ...

و آنهایی هم که نیستند همه فامیل های خودتانند ....

مادرت اگر روزی جرات پیدا کرد ازش بپرس

از رابطه اش با پدر راضی بود ؟؟؟

بیچاره سرخ می شود ... و جوابش را ...

باور کن به خودش هم نمی دهد ...

دردم می آید

از این همه بی کسی دردم می آید

+ تاريخ جمعه بیست و سوم اسفند 1392ساعت 16:15 نويسنده ஜnaqme ஜ |

زن ظریـــفه نه ضعیف !!!

ضعیف اون مردیه که 1ساعت نمیتونه چشم و دلش رو نگه

داره .. !!

+ تاريخ جمعه بیست و سوم اسفند 1392ساعت 16:14 نويسنده ஜnaqme ஜ |
کــور باش بانــو ...


نگاه که می کنی، می گویند: نخ داد!


عبوس باش بانــو ...


لبخند که میزنی، می گویند: پا داد!


لال باش بانــو ...


حرف که می زنی، می گویند: جلوه فروخت!

+ تاريخ جمعه بیست و سوم اسفند 1392ساعت 16:13 نويسنده ஜnaqme ஜ |

گاهی وقت ها میشه ساعت ها به چشمهای کنجکاوش زل میزنم...

اینقدر که از خستگی خوابش می گیره و دستهاش...

دستهایی که تا الان محکم دور تنم پیچیده شده بود،

سست میشه و دل من واسه اون گرمی وجودش تنگ...

 

+ تاريخ شنبه نوزدهم مرداد 1392ساعت 3:43 نويسنده ஜnaqme ஜ |

دیشب خدا آروم صدام كرد و گفت خوابی؟؟

 عشقت تو بغله یكی دیگه است و تو آروم خوابیدی؟؟؟

 لبخند زدم و گفتم؛

 خدا جونم این همون مخلوقیه كه موقع آفریدنش به خودت "آفرین" گفتی

+ تاريخ جمعه سیزدهم مرداد 1391ساعت 20:49 نويسنده ஜnaqme ஜ |

ای دل بی ارزش..

لامصب .. یاد بگیر .. اگه کسی بهت گفت دوسِت دارم...

لزوما به این معنی نیست که کسس دیگه ای  رو دوست نداره
+ تاريخ جمعه سیزدهم مرداد 1391ساعت 20:46 نويسنده ஜnaqme ஜ |

دیگر بازی بس است.! 

بیا شمشیرها را کنار بگذاریم...  دستهایمان را بشوریم..     

اما..چرا دستهای تو خونیست و پشت من میسوزد؟؟!!

+ تاريخ جمعه سیزدهم مرداد 1391ساعت 20:42 نويسنده ஜnaqme ஜ |

قاصدک رسید  خبری از تو نداشت پرپرش کردم 

میدونی چرا؟

 تا درس عبرتی باشد  برای قاصدک  فردا

+ تاريخ جمعه سیزدهم مرداد 1391ساعت 20:39 نويسنده ஜnaqme ஜ |

فرشته ی کوچک ،راه گم کرده ای مگر ؟

اینجا زمین است

قلمرو انسانهای بی بال و پَر ِ حریص

گم شدن در بین شان

تاوان سنگینی دارد

برگرد به آسمانت

+ تاريخ جمعه سیزدهم مرداد 1391ساعت 20:35 نويسنده ஜnaqme ஜ |

تا حالا شده؟؟

تا حالا شده عاشق بشي ولي دلت نخواد كه بدونه؟

تا حالا شده تموم شب گريه كني بدون اينكه بدوني چرا؟

دلت بخواد تا صبح بيدار بموني ولي بدوني به جايي نمي رسي؟

تا حالا شده رفتنشو تماشا كني ولي دلت نخواد كه بره ؟

بعد آروم تو دلت بگي دوست دارم اما نخواي بدونه ؟

تا حالا شده ؟

اینم وصفه حاله من......همیشه همین کارارو کردم....وقتی دس تو دسته دیگری رفت

+ تاريخ جمعه سیزدهم مرداد 1391ساعت 20:29 نويسنده ஜnaqme ஜ |

آدمك آخر دنياست ، بخند ...

آدمك مرگ همين جاست ، بخند ...

آدمك خل نشوي گريه كني !  كل دنيا سراب است ، بخند...

دست خطي كه تورا عاشق كرد ! شوخي كاغذي ماست ، بخند...

آن خدايي كه بزرگش خواندي ، بخدا مثل تو تنهاست ، بخند
+ تاريخ جمعه سیزدهم مرداد 1391ساعت 20:25 نويسنده ஜnaqme ஜ |

یاد دارم در غروبی سرد سرد ، میگذشت از کوچه ما دوره گرد ،

دادامیزد :

کهنه قالی میخرم ، دست دوم جنس عالی میخرم، کاسه و ظرف و سفالی میخرم، گر

نداری کوزه خالی میخرم،

اشک در چشمان بابا حلقه زد ، عاقبت  اهی کشید  بغضش شکست ،

اول ماه است ونان در سفره نیست 

ای خدا شکرت ولی این زندگیست ؟ بوی نان تازه هوش  از سرش   برده بود،

اتفاقا مادرم هم روزه بود ، خواهرم بی روسری  بیرون دوید ،

گفت اقا سفره خالی هم میخرید؟؟؟

+ تاريخ جمعه سیزدهم مرداد 1391ساعت 20:19 نويسنده ஜnaqme ஜ |


کاش می فهمیدی ....

قهر میکنم تا دستم را محکمتر بگیری  و بلندتر بگویی :  بمان...

نه اینکه شانه بالا بیندازی ؛

و آرام بگویى: هر طور راحتى

+ تاريخ جمعه سیزدهم مرداد 1391ساعت 20:12 نويسنده ஜnaqme ஜ |

+ تاريخ سه شنبه نهم خرداد 1391ساعت 2:21 نويسنده ஜnaqme ஜ |

+ تاريخ سه شنبه نهم خرداد 1391ساعت 2:21 نويسنده ஜnaqme ஜ |

+ تاريخ سه شنبه نهم خرداد 1391ساعت 2:20 نويسنده ஜnaqme ஜ |

یک پسر اگه تا آخر عمرشم ازدواج نکنه هیچکی نمی تونه بهش

چیزی بگه چون حتی تو سن ۵۰ سالگی هم میتونه بهترین کیس

ها رو داشته باشه ولی امان از روزی که یه دختر بشه ۳۰ سالشو

شوهر نکرده باشه!…

- یک پسر اگه همزمان ۵ تا زن هم داشته باشه هیچکی نمی

تونه بهش چیزی بگه ولی امان از روزی که یه زن شوهر دار …….

- یک پسر اگه طلاق بگیره بهش هیچی نمی گن و بد هم نگاش

نمیکنن ولی به دختره میگن مطلقه و … اوه اوه بد نگاه کردن

که حداقل قضیه ست…!

- یک مرد اگه زنش بمیره همه میگن آخی بیچاره زنش ولی اگه یه زن شوهرش بمیره بازم میگن آخی بیچاره زنش!!

- همه پیرمرد های جذاب زیادی رو سراغ دارند ولی شما پیرزن

جذاب سراغ داری؟؟؟

- اگه با ضریب خطای ۱ درصد یک پسر خوشگل و یک دختر

خوشگل از تو خیابون بیاری و جفتشونو دونه دونه بفرستی

حموم بعد اینکه بیان بیرون تازه میفهمی کی واقعا خوشگله!

… و اما: طبق آخرین تحقیقات دانشمندان نسل بشر نه

موقعی که اتمسفر تموم شه و نه موقعی که سوخت

خورشید تموم شه و نه در هیچ حالت دیگه ای منقرض

نمی شه بلکه تنها موقعی منقرض میشه که لوازم آرایش

تموم شه! چون دیگه چهره واقعی دخترها رو میشه و


دیگه هیچ پسری خر نمیشه با دختری ازدواج کنه و

بچه دار شن!

+ تاريخ جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 17:58 نويسنده ஜnaqme ஜ |
+ تاريخ شنبه دوم مهر 1390ساعت 0:19 نويسنده ஜnaqme ஜ |
مهربانیت انقدر زیباست که سنجاقکی بدون ترس، از کف 

                      دستانت آب میخورد

+ تاريخ پنجشنبه هفدهم شهریور 1390ساعت 1:37 نويسنده ஜnaqme ஜ |

+ تاريخ یکشنبه سیزدهم شهریور 1390ساعت 17:49 نويسنده ஜnaqme ஜ |

+ تاريخ یکشنبه سیزدهم شهریور 1390ساعت 17:48 نويسنده ஜnaqme ஜ |
+ تاريخ یکشنبه سیزدهم شهریور 1390ساعت 17:26 نويسنده ஜnaqme ஜ |

+ تاريخ یکشنبه سیزدهم شهریور 1390ساعت 17:24 نويسنده ஜnaqme ஜ |

+ تاريخ یکشنبه سیزدهم شهریور 1390ساعت 17:24 نويسنده ஜnaqme ஜ |

+ تاريخ یکشنبه سیزدهم شهریور 1390ساعت 17:23 نويسنده ஜnaqme ஜ |

+ تاريخ یکشنبه سیزدهم شهریور 1390ساعت 17:22 نويسنده ஜnaqme ஜ |
ینجا ماندن بهانه می‌خواهد….اینجا حرف‌های بی‌

منطق من بوی دل‌ تنگی میدهند…خیابان‌های غرب برایم غریب اند….اینجا که

گودالی برای باران‌های پائیزی نیست، حس درد و دل‌ را کور می‌کند….من از

اینجا، صبر را در پیچیده‌ترین نحو ساده آموختم….ابر خاکستری، کافی‌ تلخ،

پک زدن به سیگار، تزئینی برای دل‌ افسرده‌ای بیش نیست…وقتی در غرب ترین …

گوشهٔ غرب خاکستری میشوی ،سیگار تنها نور چشمک زن امیدی است برای حس بودن

تو ….اینجا مردن بهانه نمی‌خواهد، وقتی تو نباشی‌...

+ تاريخ سه شنبه هشتم شهریور 1390ساعت 1:44 نويسنده ஜnaqme ஜ |
از این پس تنها ادامه خواهم داد  باران که میبارد حتی به درخواست چتر هم  

جواب رد خواهم داد میخواهم تنهاییم را به رخ این هوای دونفــــره بکشم 

                     باران نبار من نه چتر دارم نه یار....

+ تاريخ سه شنبه هشتم شهریور 1390ساعت 1:18 نويسنده ஜnaqme ஜ |

این منم؟؟؟ این بچه که تازه به دنیا اومده و با گریه ش همه رو به لبخند و خنده انداخته منم؟ آره منم من به دنیا اومدم مادر و پدرم با دیدن من و دیدن اولین لبخند روی صورتم اسممو تبسم گذاشتن تبسمی که همیشه یه دختر شیطون و شر بود و هیچ وقت گریه جای خنده هاشو نمی گرفت. حالا چی باورم نمیشه به این روز افتادم ...

خوب من بزرگ شدم تقریبا 17 سالمه .شروع مدارس و روزهای مدرسه .توی راه مدرسه توی اتوبوس یه پسری رو دیدم خیلی مثبت نبود تقریبا پسر بدی به نظر نمی اومد سرمو پایین انداختم  احساس می کرد چند ساله میشناسمش خلاصه تواین حال و احوال متوجه ی یه کاغذ روی کتابم شدم سرمو بالا گرفتم دیدم همون پسره بود که داشت می رفت ورقه رو نگاه کردم شماره ش بود با اسمش امیر علی ...خوشحال بودم دور از چشم پدر و مادر بهش زنگ زدم 22 سالش بود و دانشجوی هنر ( موسیقی ) بعد از چند بار حرف زدن بیرون رفتیم خیلی پسر خوبی بود باورم نمی شد که تو این زمونه کسی مثل اون پیدا بشه ..وقتی فهمید من عاشق گیتار و گیتار زدنم یه روز که رفته بودیم پارک گیتارشو آورد و بهم یاد داد گیتارو دستم گرفتم دستمو گرفت اولین بار بود حس قشنگی بود نفسم به  شماره افتاده بود دستمو روی  تارای گیتار گذاشت و چند هفته ایی بهم یاد داد 2 سال از این موضوع گذشت الان من 19 سالمه  تصمیم گرفتیم ازدواج کنیم چون بی هم نمیتونستیم امیر پدرش فوت کرده بود و مادرش برای بیماری قلبش بیمارستان بود قرار  شد تنها بیاد بعد که مامانش حالش خوب شد با هم بیان قرار شد که بیاد ...

اومد زنگ در و زد مادرم باز کرد کت شلوار مشکی و گل رز سفید که من عاشقشمو خریده بود خیلی خوشگل شده بود میخواستم بغلش کنم اما.... من تو اشپزخونه منتظر حرف مامانم بودم که چای ببرم که صدای سیلی شندیم رفتم بیرون دیدم بابام امیرو انداخته بیرون و گلشم پرت کرده طرفش شروع گریه های من گریه گریه گریه بابا تروخدا من امیر علی رو دوست دارم ما همدیگرو میخواییم خواهش میکنم ..بابام به خاطر وضع مالی امیر قبولش نکرده بود از اولم نمیخواست امیر بیاد به اصرار مامانم قبول کرد من گفتم من بی امیرم نمیتونم بابام زد تو گوشم و منو انداخت تو اتاقم تا چند هفته تلفن و مدرسه و بیرون و... که راه های ارتباطیم با امیر بود قطع شد ..از طریق دوستم هستی که اومد خونمون فهمیدم امیر منتظرمه هستی به بابام گفت و بعد از کلی اصرار که تولده و حیفه تبسم نیاد و اصرار مامانم بابام قبول کرد رفتم از دور امیرمو دیدم ته ریش در اورده بود خسته خسته بود دویدم سمتش بغلش کردم نشستیم رو صندلی  وقتی آروم شدم گفت من تو این چند مدت هر روز پیش بابات بودم قبول نمیکنه اینجوری بیشتر به تو سخت میگیره نمیخوام اذیت شی پس  سعی کم منو .... گفتم چی امیر بگو ..گفت فراموشم کن گفتم الان الان که عاشقتم الان که بدون تو نمیتونم الان که بدون تو میمیرم ...

ولی اون گوش نمیکرد میگفت تویی که عذاب می کشی داشت می رفت بلند شدم دنیا دور سرم می چرخید فقط زمین بود که منو به طرف خودش می کشید رفتم سمتش افتادم دیگه چیزی نفهمیدم بیمارستان با صدای مامانم بیدار شدم بیچاره هستی چقدر اذیت شده بود گفتم امیر چیزی نگفت جواب آزمایشم اومد مادرم و پدرم اخلاقشون عوض شد چم بود خدا... اره سرطان سرطان که مثل دیو میمونه میخواست منم از پا در بیاره 1.2 ماهی گذشت مثل اینکه امیر نمیدونسته بعد از فهمیدنش وقتی اومد بیمارستان من دیگه با دارو ها و شیمی درمانی ها جون نداشتم خودم احساس میکردم که اخرشم اره بودم امیرم اومد دعوا شد نمیذاشتن بیاد تو گریه کردم به بابام گفتم اخرین خواستمو قبول کن خواهش میکنمم بابامم بعد از یک ربع امیرو فرستاد تو اومد تو گفت چی شده تبسم همه ی لحظه هام چی شده تو میمونی نه گریه کردم گریه کرد گفتم اینو بدون که خیلی دوست دارم توام سعی کن هیچ کسو مثل من دوست نداشته باشی وگرنه روحم عذابت میده بعد خندیدم گریه میکرد اشکشو پاک کردم گفتم عشق ما ام این بود تموم وجودم مراقب خودت باش بغلش کردم  مرگ داشت منو میبرد و من نمیخواستم امیرمو تنها بزارم ولی منو برد و من تو بغل امیر رفتم سمت مرگ ... امیر وقتی فهمید تکونم داد گفت تبسم تو نمردی اذیتم نکن اذیت نکن ور پریده دوست دارم میگم دوست دارم فقط چشاتو باز کن ولی من  .... امروز سالگردم بود امیر و سر قبرم دیدم بوسش کردم ولی نفهمید لبخند زدم به یاد گذشته ها....

+ تاريخ شنبه پنجم شهریور 1390ساعت 14:9 نويسنده ஜnaqme ஜ |